روحانی، آمریکا رو ول کن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

تصویر شگفت (( دیار آیینه ندیده ها))

پیرمردی در یکی از روستاهای کوچک ژاپن، این قصّه را برای نوه اش می گوید:

روزی روزگاری، در آن سوی کوه ها دهکده ای بود و عجب اینکه کسی در آن دهکده چیزی درباره ی آیینه نشنیده بود و

نمیدانست آیینه چیست.

از قضا کشاورزی جوان در راهی آیینه ای کوچک یافت. وی تا آن روزچنان چیزی ندیده بود. کشاورز جوان وقتی در آن آیننه

نگریست، چهره ای گِرد، با چشمانی سیاه دید و با خود گفت: ((عجب! پدر من است، اما تصویر پدر من در اینجا چه میکند؟))

آن گاه آیینه را در دستمال پیچید و در جیب گذاشت.  وقتی که به خانه رسید، در این باره با همسر جوان خود چیزی نگفت و

تصویر را به دقت در گلدانی پنهان کرد. روزها در هبجان بود و همواره بدان می اندیشید و گاه کار خود را رها میکرد و به خانه

میرفت تا به آن تصویر نگاه کند. زن نمی توانست بفهمد چرا همسرش بارها از محل کار خود به خانه می آید؛ به اطاق می رود

و در را به روی خود می بندد و همواره از این رفتار او در رنج بود.

سرانجام روزی سر زده وارد اطاق شد و همسر خود را دید که گلدان را در دست های خود نگاه داشته است. روز دیگر، به

محض آنکه همسرش از اطاق بیرون رفت، زن به طرف اطاق برگشت و آیینه را از گلدان بیرون آورد و در آن نگریست. او در آیینه

چه دید؟ تصویر زنی زیبا دید که تا آن روز مانند او ندیده بود. زن بسیار خشمگین شد و احساس کرد که همسرش هرگز به

او وفادار نبوده است. زن آنچنان غمگین شد که برای همسرش غذایی درست نکرد. وقتی که کشاورز جوان به خانه

بازگشت، زن خود را غمزده و خشمگین یافت. ان گاه به او گفت: ((این را می بینی؟ عکس زنی را نگاه می داری و از من

می پرسی چه شده است؟ حالا دانستم که چه کسی را دوست می داری. بیا بگیر!))

مرد شگفت زده گفت: ((منظورت چیست؟ این عکس پدر مرحوم من است)). زن گفت: چه؟ می خواهی بگویی که من

چهره ی زن را از مرد تشخیص نمیدهم؟))

در این وقت کاهنی که از جلو خانه ی آنان می گذشت، سر و صدای زن و مرد جوان را شنید، وارد خانه شد و پرسید:

فرزندانم، موضوع چیست؟

مرد گفت: ((زن من دیوانه شده است!))

زن گفت: ((همسر من عکس زنی بیگانه را نگاه می دارد.))

کاهن گفت: ((عکس را به من نشان بدهید!))

کاهن، آیینه را گرفت و در آن نگریست، سپس گفت: ((فرزندانم، دعوا نکنید. با هم در صلح و صفا باشید. این تصویر کاهن است. من مطمئنم که می خواهید آن را به معبد هدیه کنید.)) آن گاه آیینه را با خود برد.


  مراجعه شود به: کتاب سخن شیرین پارسی، ویراست 4 با تجدید نظر اساسی، صفحات 98 و 99 .
  • مستر صفری

بوسه ای بر باران

آن کس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!
دوستان عزیز غیر بلاگری
Designed By Erfan Powered by Bayan